.: ادبيات عامه مردم ايزدشهر :.
 

افسانه‌ها[1]

     سپيده‌دم آغازين تاريخ و فرهنگ ملل جهان اسطوره، افسانه و حماسه است كه زمان و مكان و رابطه‌ي علي حوادث چندان روشني ندارند.

    عصري كه بشر آرزوها و حوادث تلخ و شيرين تاريخ خود را نه در كتابت بلكه در گفتار و نقل حكايت‌هايي كه در هر نسل تغيير يا تكميل مي‌گرديد تا حاصل آرزوها و ديدگاه‌هاي آن نسل هم باشد به نسل ديگر منتقل مي‌ساخت. نقالان و قصه‌گويان با استفاده از اوقات فراغتي كه در جامعه‌ي سنتي و كهن ما وجود داشت با شور و هيجان در قهوه‌خانه‌ها و شب‌نشيني‌ها نكات تربيتي و اخلاقي و روح حماسي و جانبازي قهرمانان را به هنگام هجوم دشمن، با هيجان براي مشتاقان نقل مي‌كردند.

    فرهنگ شفاهي حكايت‌ها و داستان‌ها هنوز هم بخشي مهمي از حيات فرهنگي ما را تشكيل مي دهند. افسانه‌ها ريشه در واقعيت‌ها دارند اگرچه واقعي نيستند. انعكاسي غبار گرفته از باورها، روحيات و نگرش‌ها و آرمان‌هاي دست‌ نيافتني ملت‌هاستو. در اين‌جا چند افسانه رايج آورده مي‌شود.


[1]- به گويش محلي (آسني)

 

1- افسانه سه خواهر

     يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچكس نبود. روزي سه خواهر مي‌خواستند به منزل خواهر ديگرشان كه در ده مجاور بود بروند، اما از رودخانه نمي‌تواستند عبور كنند. آن‌ها از گالش (چوپان) جواني تقاضا كردند كه آن‌ها را بر گاو خود سوار كرده به آن طرف رودخانه برساند ولي گالش گفت:

گل نار و گل نر و گل نار                      بيا بوســه زنــــم گاو را كنم بار

اگر صد گاو بميره زير اين بار                 كه هفتاد پشت من نكرده اين كار

گالش جوان اصرار كرد و دو خواهر بزرگتر راضي شدند اما خواهر كوچكتر هرگز رضا نداد. آن دو خواهر از ترس اين كه مبادا راز آن‌ها فاش گردد و خواهر كوچكتر ماجرا را براي پدر و برادرش بگويد، گيسوي او را به بوته تمشك بستند و در دامنش مقداري گوجه‌ي سبز ترش (هَلي) ريختند تا او بخورد و بعد از گرسنگي بميرد. آن دو خواهر بعد از چند روز به منزل خود بازگشتند و به دروغ به پدر و مادر خود گفتند كه خواهر كوچكتر در منزل خواهرشان مانده است. اما يك روز زاغي بر شاخه‌ي درختي در حياط خانه‌شان شروع به آواز خواندن كرد:

گيسه به تلي، داداش، گيسه به هلي دادش

برادر! گيسوي مرا به تمشك بسته‌اند و در دامنم گوجه ترش ريخته‌اند. برادر، پدر و مادر از ماجرا آگاه شدند و موي سر دو خواهر قاتل را تراشيده، ماست زدند و سوار بر خر كردند و در محل گردانيدند و سپس آن‌ها را كشتند.

2- حكايت دروغ‌گو

     مي گويند در زمان‌هايي دور درغگويي در نور بود كه هيچكس توان مبارزه با دروغ‌هاي شاخدار او را نداشت. اما تصادفاً شنيدند كه در كجور دروغگوي ديگري است كه دروغ‌هاي شاخدارتر از او مي‌گويد. پرس و جوكنان به كجور رفت. بچه‌ي دروغگو را يافت از سؤال كرد كه چرا اين جا ايستاده‌اي؟ بچه گفت: به خاطر اينكه گنجشك‌ها با جوجه‌هايشان قاطي نشوند. اگر قاطي شوند دنيا خراب مي‌گردد. در قلماسنگ خود سنگي را سوي گنجشك‌ها پرتاب و آن‌ها را پراكنده ساخت.

     بعد دروغگوي نوري از پسر سؤال كرد پدرت كجاست؟ گفت: ديشب آسمون شكست، پدرم رفت ميخ و چكش تهيه كند تا آسمون را تعمير كند. مرد با تعجب گفت وقتي پسر بچه‌ي 6 ساله اينچنين دروغ مي‌گويد، پس پدر او چه دروغ‌هايي مي‌گويد!

3- داستان پسر پادشاه و سه دختر خياط

     روزگاري خياطي زندگي مي‌كرد كه سه دختر به نام گل‌اندام، پري‌چهره و گل‌چهره داشت دختر سوم يعني گل‌چهره خيلي زيبا و با تربيت بود و مادرش را در كودكي از دست داده بود. ان دو خواهر ناتني بزرگتر هميشه نسبت به او حسادت مي‌رزيدند و نامادري نيز هر روز به بهانه‌هايي اين دخترك بينوا را مي‌آرزد و دختر جرأت حرف زدن نداشت. از قضا روزي پسر پادشاه آن سه خواهر را به هنگام پر كردن كوزه‌شان از آب در كنار رودخانه ديد و رو  به آن‌ها كرد و گفت: سؤالي را مطرح مي‌كنم هر كسي توانست پاسخ آن را بدهد من با او ازدواج مي‌كنم. سپس پرسيد: دختران به پدرتان بگوييد كه براي من از سنگ لباس بدوزد. هر سه خواهر شگفت‌زده شده پاسخي ندادند. روز دوم و سوم پسر پادشاه همين سؤذال را تكرار كرد. خواهر كوچكتر كه باهوشتر از همه بود به پسر پادشاه گفت: سنگ را ببر پيش جلاد ريزش كن. بعد بيار پيش بزاز، آن‌گاه مي‌آي پيش خياط. پسر پادشاه آن پاسخ را پسنديد و بعد از انجام مراسم خواستگاري، گل‌چهره به عقد پسر پادشاه درآمد و مراسم جشن و عروسي با شكوهي برگزار مي‌گرديد. نامادري از شدت حسادت و غضب، گل‌چهره را در تنوري انداخته و درب آن را محكم بست و هر روز تكه نان در تنور مي‌انداخت ذتا او از گرسنگي نميرد چهار شبانه روز جشن و سرور و طرب برقرار بود روز سوم خروسي بالا تنور رفت و آواز سرد داد. مردم منظور خروس را فهميدند و دخترك را از تنور نجات دادند و مجدداً جشن و سرور و طرب برقرار و گل‌چهره با پسر پادشاه سال‌هاي سال در كنار هم زندگي خوب و خوشي‌ داشته‌اند.

4- شيطان

     در زمان‌هاي دور، فردي كنجكاو نزد يكي از مجتهدان محل رفت و از او درخواست و اصرار كرد كه شكل و شمايل شيطان را ببيند. آن مجتهد به او گفت صبح فردا در فلان خيابان منتظر باش اولين فردي كه گذر مي‌كند شيطان است.

     صبح روز بعد منتظر شد. ديد مردي با دستاري بر سر و با ظاهري آراسته و متدين سوار بر اسب رد شده است. آن مرد پيش خود گفت: اين فرد كه نيست حتماً دير آمده‌ام، شيطان رفته است. صبح روز بعد قبل از طلوع خورشيد به انتظار نشست و با كمال تعجب همان فرد ديروزي را مشاهده نمود. اين بار نزد او رفت و ماجرا را تعريف كرد. آن فرد با صراحت تمام گفت: بله من شيطانم و شغلم ايجاد اختلاف و نزاع و جنگ بين خانواده است. اگر مي‌خواهي بيا تا نشانت دهم. آن مرد و شيطان حركت كردند،  تا به روستايي رسيدند و وارد خانه‌ي پر زرق و برق ارباب محل شدند. در خانه‌ي ارباب قوچي بود كه در برابرش آينه‌اي قرار داشت. شيطان طناب قوچ را باز كرد و قوچ با دو شاخ تيز خود آينه مجلل ارباب محل را شكست نزاع سختي بين ارباب و زنش بر سر اين موضوع در گرفت و زن ارباب كشته شد و برادر زن‌هاي ارباب براي انتقام خون خواهرشان ارباب را به باد كتك گرفتند. در اين ماجرا ارباب و دو سه نفر ديگر هم كشته مي‌شوند. در اين حيص و بيص شيطان آهسته از خانه بيرون آمده، به آن مرد گفت: آيا دوست داري كشوري را با اين روش نابود سازم. آن مرد با دستپاچگي گفت: نه و در حالي كه از شدت تعجب انگشت بر دهان بود، مسير خود را گرفت و رفت.

5- افسانه‌هاي خداداد و ديو

      روزگاري پادشاهي زندگي مي‌كرد كه چهل زن داشت ولي هيچكدام از زنانش صاحب فرزند نمي‌شدند. روزي خبر رسيد كه در شهر آيينه‌بيني(جادوگر) آمده است، كه مي‌تواند آرزوها را برآورده سازد. به دستور شاه آيينه‌بين را نزد او آوردند.

     شاه كه از جادوگران قبلي نااميد شده بود به او گفت: اگر دروغ بگويي به جلاد دستور مي دهم، سرت را ببرد و اگر راست بگويي تمام آرزوهاي تو را برآورده مي‌كنم. آيينه‌بين قبول كرد. دستور داد چهل سيب را بپزند و به زنان پادشاه دهند تا بخورند و باردار شوند. همه‌ي زنان شاه به جز آخرين زنش كه به خاطر بيماري در منزل مادرش بود، چنين كردند. اما زن آخر شاه روز بعد به دربار آمد و ته‌مانده‌ آشي را كه به دستور شاه پخته بود، خورد. بعد از چهل روز همه‌ي زنان پادشاه باردار شدند به جز زن آخر، پادشاه كه عصباني شده بود زن آخر را از كاخ بيرون كرد، تا اين‌كه بعد از چند روز آن زن هم باردار شد، ولي شاه به دنبال آن زن نرفت.

    بعد از پنج سال آن پيرمرد آيينه‌بين نزد شاه آمد و از او درخواست كرد، كه يكي از فرزندانش را به او بدهد. شاه كه سال‌ها در آرزوي فرزند بود و اكنون دوروبرش شلوغ شده بود به راحتي راضي به اين كار نشد ولي از طرفي به آن پيرمرد هم قول داده بود، لذا دستور داد فرزند آخرين زنش را كه در يك مخروبه زندگي مي‌كرد و نام او خداداد بود و خيلي باهوش و زيبا بود، به او بدهند. زن راضي نشد فرزندش را از دست بدهد. شاه با آوردن او به كاخ و ملكه كردنش او را راضي كرد. پيرمرد خداداد را بر دوش خود سوار كرد و از شهر دور شد، تا به ك جنگل رسيد. خداداد وحشت‌زده شد. در حين عبور از جنگل متوجه شد كه درختان تغيير شكل مي‌دهند و تبديل به يك ديو بزرگ سياه شد كه دو شاخ هم بر سر خود داشت. ديو به خداداد دستور داد تا هيزم جمع كند و در ضمن پس از رسيدن به دوراهي جنگل از سمت راست حركت كند.

     خداداد كه باهوش و كنجكاو بود مشكوك شد و برعكس نظر ديو از سمت چپ حركت كرد. در حين جمع‌آوري هيزم متوجه خنده‌ي شخصي شد. با تعجب جمجمه انسان را ديد. با عصبانيت لگدي به جمجمه زد و گفت: به چه چيزي مي خندي؟ جمجمه گفت: به حركات مسخره‌ي تو مي خندم چون خيلي احمق هستي براي اين كه قرار است با اين هيزم‌ها آتشي روشن كند و تو را مثل ما بخورد. ديو همه‌ي ماها را با حيله و نيرنگ از پدر و مادرمان تحويل گرفت تا خوشبختمان كند اما همه‌ي ما را مي‌خورد و جمجمه‌هايمان را به اينجا انداخت. خداداد از جمجمه ها پرسيد: حالا بايد چه‌ كار بكنم؟ جمجمه ها گفتند: هنگامي كه آتش داخل تنور را روشن كردي شعله را بيشتر كن و بگو چون من شاهزاده هستم و اين كارها را بلد نيستم به من ياد بده. بعد هنگامي كه ديو سرش را به تنور نزديك كرد او را داخل تنور بينداز. خداداد همين كار را كرد و ديو را داخل تنور انداخت و هر چه ديو التماس كرد فايده‌اي نداشت و ذره ذره سوخت و سپس به سمت جمجمه‌ها رفت. جمجمه‌ها به او گفتند: كنار كاخ طويله‌اي است كه اسب زيبا و تيزرويي در آن است روي طويله دوكليد است. يك كليد مخصوص و ديگر كليد انبار حوض است. بايد با كليد اول در را باز كني. كنار در مقداري شراب است كه بايد به اسب بدهي در غير اينصورت اسب سرت را از تن جدا مي‌كند با كليد دوم در حوض را باز كن و به داخل ان برو و چند تار از موهاي يال اسب را آتش بزن تا آن اسب حاضر شود. خداداد بعد از انجام دادن اين كارها زيباترين مرد جهان شد. يك طرف موي سرش طلايي و طرف ديگر آن نقره‌اي شد و سپس روانه شهر گرديد. پادشاه آن شهر با دشمنانش در حال جنگ بود. خداداد براي اين كه شناسايي نشود از چوپاني كال چرم و چرم گوسدفند و روغن گرفت و به سر و صورتش زد. خداداد بعد از تغيير چهره‌ي خود را به دروازه‌هاي شهر رسانيد.

     از نگهبانان دروازه خواهش كرد كه او را نزد پادشاه ببرند پادشاه وقتي بيچارگي و شكل ظاهر او را ديد موافقت كرد كه در كنار قصر به باغباني مشغول گردد. اما كم كم خسته شد و خواست كه به قيافه نخستين خود بر گردد. لذا دوبار چند تار از موي يال اسب را آتش زد. اسب به سرعت خود را به باغ شاه رسانيد. سپس سوار بر اسب شد و به حوض ديو رفت و بعداز فرو رفتن در حوض مجدداً خوش‌سيما گرديد و باغ شاه برگشت. دختر كوچك پادشاه، كه خداداد را از پشت پنجره ديده بود عاشق او شد. اما همين كه خود را به خداداد رسانيد او مجداداً به شكل چوپاني بدگل (زشت) درآمد. چندين شبانه‌روز به همين منوال گذشت يك روز مراسم تاجگذاري پادشاه بود. در آن زمان رسم بود كه مراسم تاجگذاري دختران شاه همسران را خود از بين اعيان و اشراف دعوت شده انتخاب مي كردند. دختر بزرگ پادشاه، سيني را به طرف پسر وزير پرتاب و او را به همسري برگزيد. دختر دوم شاه، سيني را به طرف بزرگترين سردار شاه پرتاب كرد و او را به همسري برگزيد. اما دختر كوچك شاه هيچكدام را انتخاب نكرد. پادشاه برآشفت و به او گفت: پس تو چه كسي را به شوهري قبول مي‌كني؟ او گفت: باغبان قصر را. باغبان را حاضر كردند. شاه از سيماي زشت او عصباني و از شدن عصبانيت بيمار شد. ولي سودي نداشت. بالاجبار تن به اين كار داد. اما هر دوي آن‌ها را از كاخ بيرون كرد. شاه از شدن ناراحتي و سرشكستگي بين اعبان و اشراف مريض شده بود. پزشكان از علاج او درماندند و گفتند: بايد گوشت آهوي تك شاخ بخورد تا بهبود يابد. خداداد از زنش يعني دختر كوچك شاه درخواست كرد، كه نزد پدرش برود و يك اسب و شمشير از او بگيرد تا آهوي تك شاه را شكار كند. اما پادشاه دختر را از كاخ بيرون كرد و به او دشنام داد. خداداد بلافاصله موي اسبش را سوزاند و خود را به طويله ديو رساند و شمشير طلايي را برداشت و روانه‌ي صحرا شد و آهوي تك شاخ را شكار كرد و گوشت آن را تكه تكه كرد . دختر پادشاه گوشت را به كاخ برد، اما مجداداً پادشاه به او توهين و از كاخ بيرونش كرد. اما از آنجايي كه بيماريش شدت گرفت. به اصرار وزراء و اعيان ناچار به خوردن گوشت گرديد و بهبود يافت، ولي با خداداد همچنان دشمني مي‌ورزيد. در همين حين دشمنان با هجوم خود بسياري از نيروهاي پادشاه را از بين بردند.

     خداداد زنش را نزد پادشاه فرستاد و از او تقاضاي اسب و زره براي جنگ با دشمن كرد. اما شاه با تمسخر و نحيشخند به او گفت: برو نزد شوهر كچل خود و بگو كه به درد اين كار نمي‌خوري. خداداد به ناچار موي يال اسب را آتش زد و خود را به حوض جادويي ديو رساند و بعد از فرو رفتن در آن خوش‌سيما شد و به جنگ دشمن رفت و عده زيادي از آنان را كشت و بازوي او زخمي شد. شاه كه كم كم از خداداد خوشش آمده بود، دستمال پادشاهي را بر زخم او بست تا مانع خونريزي شود. بعد از مدتي پادشاه مجداداً مريض شد و خداداد آهوي تك شاخ را شكار كرد و گوشت آن را تكه تكه كرد و گوشت آن را در دستمال بست و به زنش داد تا نزد پادشاه برد.

     پادشاه با ديدن دستمال و زيرنظر گرفتن منزل خداداد به راز او پي برد و او را در آغوش كشيد و از جفاي خود به دختر و خداداد اظهار پشيماني كرد.

     بعد از مدتي مجداداً جنگ آغاز گرديد. خداداد شجاعت بسيار از خود نشان مي‌داد. پادشاه دشمن، از دليري و بي‌باكي او در شگفت شده بود. مخفيانه به او پيغام رساند كه خود را به او برساند. خداداد از سر كنجكاوي خود را به قلب سپاه رساند و با كمال تعجب ديد پادشاه پدر واقعي اوست . يكديگر را در آغوش كشيدند و بين دو پادشاه صلح برقرار شد و خداداد سال‌ها با زن و مادر مهربان خود در صلح و آرامش زندگي كرد.

6- ديو و رستم

      ديو عظيم‌الجثه‌اي در جنگل زندگي مي‌كرد كه از شهرت رستم كينه عميقي در دل داشت و پيوسته در فكر انتقام بود. از قضا روزي رستم از آن جنگلي كه ديودر آن وجود داشت عبور مي كرد كه ناگهان ديو در جلوي او سبز شد. ديو از فرصتي كه به او دست داد خوشحال بود و مانند طبلي بزرگ فرياد زد كه اي رستم من امروز مي‌خواهم از تو انتقام بگيرم. رستم لبخندي زد و گفت: وقتي كه از مادر متولد شدم تا به حال از كسي شكست نخوردم. ديو خشمگين شدو گفت: ولي امروز مأمورم تا تو را شكست دهم. و پس از لحظه‌اي دوباره گفت: رستم چرا ترسيده‌اي؟ براي چه از اسب پياده نمي‌شوي؟ رستم از اسب پريد و گرز سنگين خود را بر زمين گذاشت. ديو شگفت زده شد و گفت چرا گرز بر زمين گذاشتي؟ رستم گفت: در آيين ما جوانمردانه جنگيدن نخستين رسم است. ديو از شدت كينه و دشمني به طرف رستم حمله‌ور شد آن دو با هم درگير شدند و آسمان از شدت جنگ آن دو رنگ باخت  و گرد و خاك زيادي بلند شد. هيچكدام معلوم نبودند. هيچكدام حريف يكديگر نمي‌شدند. ساعت‌ها به همين شكل سپري شد تا اينكه پس پسي (هزار) بالاي رستم حاضر شد و گفت: پيچ پيچك. ديو از ماجرا آگاه شد و با فوتي آن پرنده كوچك را به آسمان پرتاب كرد. پس از مدتي باز هم پس پسي آنجا حاضر شد و همان جمله را تكرار كرد. رستم پيچ پيچك. رستم انديشه‌اي كرد و منظور آن پرنده را فهميد. سپس دو شاخ ديو را گرفت. ديو تنش لرزيد و صورتش سرخ شد. رستم ديو را بر زمين انداخت اما او را نكشت و سوار بر اسب از آن مسير عبور كرد. اما كينه رستم روز به روز در دل او بيشتر مي‌شد. اين‌بار ديو با درختاني كه از ريشه كنده بود سدي درست كرد و نگهباني هم در آن نزديكي گماشت كه او را از آمدن رستم آگاه سازد تا ساختن سد رستم را غرق و نابود سازد. اما رستم قبل از به راه افتادن سيل از آن سد، از آن‌جا گذشته بود. انتقام ديو از رستم بر ناراحتي و اندوه او مي‌افزود به گونه‌اي كه از شدت اين اندوه‌ها پس از چند روز جان باخت.

7- ديو و پسرك زيرك

     پيرمردي در زمين‌هاي خود كار مي‌كرد و عيالش براي او غذا مي‌برد. روزي از روزها همسر پيرمرد در خانه مشغول كار بود. به تنها فرزند خود به نام وروجك گفت: امروز تو براي پدرت ناهار ببر. پسر غذا را برداشت و به سمت پدر حركت كرد. سفره‌ي غذا را پهن نمود و پدر را صدا كرد. پسرك يادش رفته بود كه آب بياورد. پدر نمي‌خواست كه پسرش اين همه راه طولاني را به سوي خانه براي آوردن آب طي كند. پس ظرفي به پسرك داد و گفت: كمي پايين‌تر چشمه‌اي وجود دارد. برو آن‌جا ظرف را پر كن و برايم بياور. بعد به پسر هشدار داد و گفت: كنار چشمه درختي وجود دارد به بالاي درخت نگاه نكن. چون آن درخت موجودي به نام چشمكن دارد كه هر كس به بالا نگاه كند به چشمانش آسيب مي‌رساند پسرك راه افتاد و به چشمه‌ي آب رسيد و ظرف را پر كرد. موقعي كه مي‌خواست برگردد با خود انديشيد كه چرا پدرش تأكيد مي‌كرد كه به بالاي درخت نگاه نكند.

     پسرك نيم نگاهي به بالا نمود. ديد كه بالاي درخت خرماي فراواني دارد. پسرك ظرف آن را بر روي زمين گذاشت و از درخت بالا رفت و مشغول خوردن خرما شد. ناگاه ديد ديوي به سوي درخت مي‌آيد. وروجك خواست فرار كند اما براي فرار كردن دير شده بود. ديو به كنار چشمه‌اي كه پاي درخت قرار داشته بود آمد. ديو وروجك را ديد و به پسرك گفت: از درخت من خرما خوردي چرا از من اجازه نگرفتي؟ اسمت چيست؟ وروجك كه خيلي ترسيده بود اسمش را به ديو گفت: ديو از وروجك خواست تا مقداري خرما برايش بياندازد. اما وروجك فكر مي‌كرد كه ديو نمي‌تواند به بالاي درخت بيايد به ديو گفت: به تو چيزي نمي‌دهم رسيده‌ها را خودم مي‌خورم و نارس‌ها را براي پدر و مادرم خواهم برد. ديو از سخنان توهين‌آميز پسرك عصباني شده بود و وروجك را داخل كيسه‌اي انداخت به سمت خانه‌ي خود برد و به مادر خود تحويل داد و گفت: من كاري در همين نزديكي دارم، زود برمي‌گردم . مادر ديو خيلي خوشحال بود و ديگي را پر از آب كرد و بر روي آتش گذاشت.

    وروجك به مادر ديو گفت: من آرزويي دارم كه بهتر است با تو در ميان بگذارم. مادر ديو گفت: اگر كاري از دستم برآيد برايت انجام مي دهم.

    وروجك گفت: من جواني هستم كه هنوز ازدواج نكردم اگر ميتواني مرا آزاد كن مادر ديو گفت: نت نمي توانم چون غذايي براي ناهار نداريم. وروجك گفت: حداقل قبول كن. كه ساز بزني و من برقصم. سپس وروجك از مادر ديو خواست كه برقصد مادر ديو در حال رقصيدن بود كه به ديگ نزديك شد.

    وروجك پاي مادر ديو را گرفت و او را در ديگي كه آب آن به اندازه كافي گرم شده بود. انداخت و خود هم بالاي پشت‌بام رفت و نردبان را هم به سوي بالا كشيد و رفت. پس از مدتي ديو آمد و ديد كه مادرش نيست ديو با خود فكر مي‌كرد كه مادرش براي نمك و فلفل به خانه همسايه رفته است و سپس به سمت ديگ رفت و مقدار كمي از گوشت پخته درون ديگ را برداشت و با خود گفت: وروجك! به به چه گوشت خوشمزه‌اي داري. وروجك از پشت‌بام صدا برآورد و گفت: فكرنمي‌كردم كه گوشت مادرت خيلي خوشمزه باشد.

    ديو سرتا پاي وجودش را خشم فرا گرفت و از شدت عصبانيت موهاي بدن خود را مي‌كَند. خواست كه به بالاي پشت بام برود. اما نردباني در كار نبود. كمي صبر كرد  لحظه‌اي در انديشه فرو رفت . آنگاه وروجك به او گفت: خيلي آسان است. كافيست شمشيرهايت را بياوري و بر رويش بايستي و به بالا بيايي. ديو همين كار را كرد اما نتيجه‌اي برايش نداشت. ديو گفت شمشير پاهايم را زخمي كرده است. وروجك گفت: بسته‌هاي نمك را بر بالاي شمشيرها قرار بده و به بالا بيا. ديو بسته‌هاي نمك را بر بالاي شمشيرها گذاشت  و پاهايش را بر آن نهاد. شمشير بسته‌هاي نمك را سوراخ و نمك در زخم پاهاي ديو رفت و سوزش شديدي ايجاد كرد. ديو باز هم از وروجك درخواست كمك كرد. وروجك گفت: تو خيلي سنگيني شمشير بسته‌هاي نمك را سوراخ كرده بهتر است لحاف تشك‌هايت را بياوري و آتشي روشن كني وقتي كه شعله‌ها زياد شد خود را بر روي شعله‌ها بيندازي.

     شعله‌ها تو را به سمت بالا پرت خواهد كرد. ديو آتشي روشن كرد و هنگامي كه آتش ديو را فرا گرفت او را سوزاند و ديو به هلاكت رسيد.

    وروجك از سمت ديگر بام پايين آمد و سرمايه‌هاي ديو را روي چند شتر بار كرد و به سمت آبادي حركت كرد. وقتي به خانه‌اش رسيد مادرش او را نمي‌شناخت. وروجك با اصرار از مادرش خواست كه جايي براي خوابيدن به او بدهد. مادر پير قبول كرد . وروجك از مادر پير خود خواست كه در مورد زندگيش صحبت كند. پيرزن گفت: پسركي داشتم كه از او خواستم براي پدرش غذا ببرد . پسرك رفت و ناپديد شد و ديگر هيچ خبري از او ندارم. پدرش هم از شدت تشنگي جان سپرد. وروجك ماجراهاي خودش را تعريف و گفت: من همان پسر تو هستم. وروجك گردنبندي را كه قبلاً مادرش به گردنش انداخته بود به مادر نشان داد. مادر فرزندش را شناخت و او را در آغوش گرفت و سالهاي سال خوب و خوش در كنار هم زندگي كردند.

8- پادشاه نادان

    در دهكده‌اي پيرمردي زندگي مي‌كرد كه داراي سه پسر بود. در آخرين لحظات عمرش به پسرانش وصيت كرد كه پس از مرگم هر كدام يك شب به سر قبر من بيايي. بعد از مرگ پيرمرد، پسر بزرگ شمشير به دست سوار بر اسب به قبرستان رفت. در قبرستان فردي را ديد كه سوار بر اسب به پدرش ناسزا مي‌گويد خشمگين گرديد و سر آن سوار را از تن جدا كرد و اسبش را به خانه آورد. شب دوم پسر دوم شانه خالي كرد و در خانه خوابيد لذا پسر اول مجداداً سوار بر اسب به قبرستان رفت دوباره فرد سواره‌اي را ديد كه به پدرش بد و بيراه مي‌گويد. دوباره به سوي او شمشير كشيد و او را كشت و اسبش را به خانه آورد. شب سوم نيز دوباره همين اتفاق افتاد. در اين كشور پادشاهي حكومت مي‌كرد كه سه دختر داشت و دختران او خواستگاري زيادي داشتند. در همين زمان پادشاه دور تا دور كاخش خندق بزرگي كنده بود اعلام داشت كه هر كس با اسب خود از اين خندق بپرد. يكي از دختران خود را به او خواهد داد. تمامي اسب سوارهاي ماهر اسب خود را زين كرده به ميدان مسابقه رفتند. پسر بزرگ پيرمرد با اسب‌هاي غنيمت گرفته‌ي خود نيز آماده‌ي پريدن از خندق گرديد.

    با شروع مسابقه هيچكدام از اسب‌ها نتوانستند از خندق عبور كنند. اما پسر بزرگ پيرمرد با اسب بادي خود كه مال جن‌ها بود از خندق عبور كرد و يكي از دختران پادشاه را سوار كرده به خانه آورد. فرداي آن روز نيز با عبور از خندق دختر دوم و پس فردا دختر سوم را به خانه آورد. برادرانش دليل موفقيت را از سؤال كردند او در جواب گفت: اين نتيجه‌ي عمل به وصيت پدر است كه توانستم اين اسب‌هاي بادي را به دست آورم. سپس دختر اول را به همسري برادر سوم خود درآورد و هر سه برادر داماد پادشاه شدند. در اين زمان كشور با كشور ديگري وارد جنگ شد، پادشاه، دامادهاي خود را فراخواند و به آن‌ها گفت: كه هر كدامشان در جنگ دشمن را شكست دهد جانشين من خواهد شد. هر سه برادر آماده‌ي كارزار شدند. پسر سوم كه خيلي تنبل بود بر پشت اسب خود قير بست تا وقتي سوار اسب شد به آن بچسبد و نيفتد.

    جنگ آغاز د و ه برادر پيشروي كردند. در اين هنگام تازيانه‌اي پسر سوم، كه به آن قمتر مي گفتند، از دستش افتاد و او فرياد مي‌زد قمتر را بگيريد سپاهيان دشمن فكر كردند كه او مي‌گويد انتر (نام پادشاهشان) را مي‌گويد لذا پا به فرار گذاشتند.بعد از خاتمه‌ي جنگ پادشاه از آن‌ها سؤال‌ كرد: كدام يك از شما دشمن را شكست داديد؟ همه دامادها سومي را معرفي كردند. به همين دليل پادشاه نادان داماد تنبل خود را به جانشيني برگزيد.

9- زندگي دست زن است يا مرد

    در زمان‌هاي قديم پادشاهي بود كه سه دختر داشت . روزي دخترانش را صدا كرد از آن ها سؤال كرد. زندگي دست زن است يا مرد؟ دختران اول و دوم گفتند: دست مرد. اما دختر سوم گفت: دست زن. پادشاه از اين جواب خوشش نيامد. دستور داد كه دختر را جايي ببرند كه نه آبي باشد نه سر پناهي.

    فرداي آن روز نوكران شاه دخترك را سوار اسبي كردند و به بيابان بي‌آب و علفي بردند و در آنجا رها ساختند. در آن بيابان كلبه‌اي بود كه پسري زشت‌رو در آن زندگي مي‌كرد به نام زلفعلي.

    دختر به آن كلبه پناه آورد. مدتي بدين منوال گذشت. روزي كارواني براي تجارت به شهر مي‌رفت. زلفعلي نيز همراه كاروان رفت. كاروان در مكاني توقف نمود و عده‌اي را براي آوردن آب به چاهي كه در آن اطراف قرار داشت فرستاد. يكي از آن افراد زلفعلي بود. در ته چاه موجودي بود به نام ديو. اولين نفر كه وارد چاه شد. ديو از او سؤالي كرد ولي او بلد نبود جواب ديو را بدهد. لذا سر او را جدا كرد و داخل سطل گذاشت. رفقا وقتي سطل را بالا كشيدند، با ديدن سر جدا شده‌ي دوستشان وحشت كردند و از رفتن به داخل چاه امتناع كردند. زلفعلي داوطلب شد و به داخل چاه رفت. وقتي ديو را ديد، ابتدا به او سلام كرد ديو از اين رفتار زلفعلي خوشش آمد. ديو از او سؤال كرد در دنيا چه چيزي خوش است؟ زلفعلي گفت: هر جه دل خوش است، منزل خوش است. ديو صندوقي به او داد و گفت : داخل صندوق انار است وبعد به زلفعلي گفت: هر چقدر ميل داريد آب را به بالا بكشيد. زلفعلي ماجرا را براي دوستان خود تعريف كرد و آن صندوق را توسط كاروان ديگر به دست دختر پادشاه كه در آن كلبه‌ي بيابان زنداني بود رساند.

    دختر پادشاه در صندوق را كه باز كرد، ديد داخل آن پر از انار است و داخل انارها پر از طلا. از خوشحالي نزديك بود پر در بياورد. فرداي آن روز طلاها را فروخت و ساختماني شبيه كاخ پدر به همراه كنيزكان آماده ساخت. چند تا از كنيزان خود را همراه يك دست لباس فاخر و اسب راهور، براي  زلفعلي فرستاد و زلفعلي نيز همراه نوكران به كلبه‌ي خود برگشت. اما با كاخي بزرگ رو به رو شد، دختر به استقبال او شتافت و جشن عروسي آن دو در كاخ برپا شد. بعد از پايان مراسم عروسي زلفعلي چند نفر از نوكران خود را به دنبال پادشاه فرستاد و از او دعوت كرد. پادشاه از وضعيت دخترش تعجب كرد و دختر بعد از اتمام ميهماني ماجرا را براي پدر تعريف كرد و به او ثابت نمود كه زندگي دست زن است نه مرد.

10- افسانه شهرآقا

     بين دو روستا ايزده، (بازارسر و ساروج محله) در شهرستان نور مكان مقدسي با درختان شمشاد است كه ارتفاع آن به پنج متر مي‌رسد و چند درخت تنومند نيز در آنجا وجود دارد و آنجا به شهرآقا معروف است افسانه‌ي ذيل درباره‌ اين مكان رواج دارد.

    زماني كه روستا پوشيده از جنگل بود يكي از امام‌زاده‌ها با زن و بچه‌ي شيرخوارش در ميان درختان انبوه اين مكان پناه گرفت. شير مادر براي بچه كافي نبود. آهويي از جنگل به خيمه امام‌زاده مي‌آمد و بعد از اينكه شيرش دوشيده مي‌شد دوباره بر مي‌گشت. يك روز يكي از شكارچيان هركا محله آهو را ديده و قصد شكار كرد. هرچه زن امام‌زاده اصرار و التماس كرد فايده‌اي نداشت. تا اين كه مرد سنگ دل آهو را صيد كرد و لاشه‌ي شكار را همراه خود برد. زن امام‌زاده بر اهالي هركا محله نفرين فرستاد هفت سال زلزله آمد و روستا را زير و رو كرد و تمام اهالي نابود شدند. آن كودك مدفن همان طفل شيرخوار مي‌باشد.


مٲخذ : کتاب ایزده        نوشته اباصلت بینایی
 
ليست مطالب
معرفي
آشنايي با يك شاعر
ياد ايام
چند ترانه محلي
چند ضرب‌المثل
افسانه‌ها
معرفي كتاب
 



حق انتشار اطلاعات براى شهردارى ایزدشهر محفوظ است 1388 _ 1385

Designed & Powered by : armitaweb.com