.: شهید عباس جمشیدی :.

   

شهید عباس جمشیدی

نام پدر : اسدالله

نام مادر : ملوک محمد حسینی

تاریخ تولد : 10/3/1342

تاریخ  شهادت : 4/1/1366

محل شهادت : شلمچه بیمارستان شهدای تجریش

نحوه ی شهادت : اصابت ترکش خمپاره


 

از تولد زمینی تا تولد آسمانی

عباس جمشیدی در سال 1342 در یک خانواده متدین و مذهبی در ایزده متولد شد. دوران خوش کودکی را در کوچه های ایزده و ییلاق کوهستانی انگاس سپری کرد . دوران تحصیلی ابتدایی را در مدرسه­ی انقلاب اسلامی (لاجوردی سابق) به پایان رساند.

ساده زیستی و قناعت به وضع موجود ، میراث پدری او بود . اهل ریا و تزویر و سوء استفاده از موقعیت ها نبود . به زلالی آب و پاکی هوای پاک روستا بود . شرکت در مساجد و هیئت های مذهبی و تعبد و تهجّد شخصیت دینی او را شکل داد . هنوز از دوران خوش کودکی و نوجوانی چندان فاصله نگرفته بود که آوازه­ی انقلاب ، امام و جنگ تمام وجودش را تسخیر کرده است . نخستین بار در 5/11/1385 به عنوان بسیجی به مدت دو ماه در بیگلو اهواز انجام وظیفه کرد . این مهم آن چنان به مذاق او خوش نشست که تا واپسین روز حیات او تکرار گردید. بر این باور بود که وقتی پیرزنی تنها دارایی خود ، چند عدد مرغ را برای جبهه می فرستد من چگونه به جبهه نروم. گاه آن چنان برای اعزام بی صبری نشان می داد که یک بار سه شب متوالی تا چالوس (مرکز اعزام نیرو به جبهه) رفت و برگشت ، تا این که ساعت 6 صبح روز سوم به جبهه اعزام شد.

در تاریخ 3/4/1359 به مدت 2 ماه در سوسنگرد و 5/5/1359 مدت دو ماه در کردستان و 5/8/61 مدت دو ماه در اهواز و بالاخره از تاریخ 25/11/65 مدت دو ماه در اهواز و 14/6/63 مدت سه ماه در فاو اهواز و بالاخره از تاریخ 25/11/65 مدت چهل روز در شلمچه با بعثیان اشغال گرو متجاوز مبارزه کرد و سرانجام با ترکش خمپاره ستون فقرات او مجروح و قطع نخاع گردید بعد از حدود 25 روز بستری بودن در تاریخ 4/1/1366 در بیمارستان شهدای تجریش جان به جان آفرین تسلیم کرد . پیکر مطهر او در 5/1/66 بعد از تشییع جنازه ای باشکوه در میدان کارگر نور و قرائت وصیت نامه اش از سوی همسرش ، در گلزار شهدای امامزاده قاسم ساروج محله ایزده به خاک سپرده شد.

 

خصوصیات اخلاقی شهید

خلوص و صداقت در گفتار و کردار او موج می زند . یکبار در پادگان خرم آباد تنکابن که دوران آموزشی خود را سپری می کرد ، مربی آموزش در مورد عملیات انفجاری صحبت می کرد و گفته بود یک نفر داوطلب می خواهد که عملیات انفجاری را  بر روی او آزمایش کند . فوراً برخاست و نزد مربی رفت . مربی برای آزمودن سیمی را دور گردنش آویخت ، ولی وی همچنان مصمّم خم به ابرو نمی آورد. مربی وقتی عزم آهنین او را در اجرای هدفش دید ، به آرامی به او گفت نه پسرم هنوز خیلی جاها به تو احتیاج داریم ، حیف است که برای یک آزمایش نظامی کشته شوی و سیم دور گردن او را باز کرد.

از کارهای سخت و پرمشقّت اداری و کشاورزی شانه خالی نمی کرد. با قرآن مأنوس بود . مسجد خانه دیگر او به شمار می رفت . به خویشاوندان خود علاقمند بود و صله رحم را به طور معمول در روزهای جمعه به جا می آورد . لباس دامادی او همان لباس ساده ، ولی تمیز سپاهی بود تا مبادا از سادگی فراتر رفته ، همسران شهدا ناراحت شوند. در سال 1364 ازدواج کرده و دختری هشت ماهه از او به یادگار ماند . همیشه به همسر خود احترام می گذاشت .به گفته همسر شهید از دو سال ازدواج ، حدود 6 ماه بیشتر در منزل نبود. همیشه آرزوی داشتن دختری داشت ، چه دختر را مایه­ی خیر و برکت می دانست . وصیت کرده بود همیشه نماز را در اول وقت بخواند . گاهی نماز ظهر و عصر را جدا می خواند ، تا فضیلت بیشتری داشته باشد . بارها در جبهه ها جراحت هایی برداشت ، اما کسی از بستری شدن او اطلاعی نداشت.

به شهید علوی و سردار بابایی بسیار علاقمند بود و رابطه عاطفی شدیدی میان آن ها برقرار بود.

 

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

«و قاتلوهم حتی لاتکون فتنة و یکون الدین لله فان انتهوا فلا عدوان الّا علی الظالمین».

ترجمه : با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه پیرو آیین دین خدا باشید و اگر از فتنه و جنگ دست کشیدند ، همانند با آنها با عدالت رفتار کنید و ستم جز بر ستمکاران روا نیست.

به نام خدا ، به نام خدایی که آرامش و سکوت را بر بنده خود که دست نیاز به سویش دراز می کند بر قلبش می گذارد و با سلام و دورود به امام عصر(عج) آن شمع فروزان که هر لحظه جهان در انتظار اوست تا ظهور کند و چراغ روشنایی را برظلمت و تاریکی زمین بتاباند و هم چنین درود خدا و رسولش به نایب بر حقش امام امت ، این ابرمرد تاریخ که تمام مصایب را به صبر حضرت ایوب و علم حضرت صادق و علم حضرت باقر به دوشش می کشید و به مولایمان اباعبدالله الحسین اقتدا کرد. من نیز به نوبه ی خود از آقا و سرورم حسین(ع) درس مبارزه و جهاد را یاد گرفته ام.

اما علّتی که مرا بر این داشت که دست از زندگی در کنار کانون گرم خانواده ام بردارم و راهی کوی حسین شوم ، تنها برای این بود که به ندای «هل من ناصر» حسین زمان لبیک گفته باشم . چون در این برهه از زمان مسئله جبهه رفتن مسئله جبهه رفتن ، تنها مسئله شهادت نیست ، بلکه شهادت در لفافه یاری رساندن به دین خداست.

پدر عزیزم ، شما می دانید که خون هر شهید درخت تنومند اسلام را آبیاری می کند و من می خواهم اگر خداوند متعال قبول کند خون خود را برای احیای این درخت به پایش بریزم.

و اما شما ای مادرم ، می دانم که غم از دست دادن من برای شما سنگین است ، ولی آیا غم ازدست دادن حسین بر فاطمه زهرا سنگین نبود؟

مادرم هر گونه افسردگی و ناراحتی مطمئناً باعث عذاب روحی من می باشد.

خدایا دیگر خجالت می کشم در این دنیا بمانم ، چون وقتی که می بینم یک پیرزن هشت عدد تخم مرغ خانه اش را برای یاری رساندن دین خدا به رزمندگان هدیه می کند خودم شرمنده ام ، چون چیزی عزیزت از جانم ندارم که در راه برپایی دینت هدیه کنم.از همین جانم را که در قالب لباس سبز مقدس پاسداری می باشد تقدیم می دارم.

مادرم هر وقت خواستی که برای فرزندت گریه کنی به یاد لحظه ای باش که پیکر مطهر حسین (ع) در صحرای کربلا بی یار و یاور مانده است.

و اما شما ای همسرم ،که افتخار این را خداوند سبحان به شما داده است که شوهری داشته باشید که در جبهه های نبرد حق علیه باطل به شهادت رسیده باشد . شما را قسم می دهم که برایم نگرانی و ناراحتی نکنید و در شمن یادگار مرا طوری تربیت کنید که یکی از علاقمندان به اسلام و قران شود. از افرادی که از این حقیر گناه یا بی احترامی دیده اند طلب عفو و بخشش دارم.

به امید پیروزی رزمندگان اسلام

والسلام و علیکم

عباس جمشیدی

 

 

 




منبع: کتاب پرستوهای عاشق نوشته قوام الدین بینایی 




حق انتشار اطلاعات براى شهردارى ایزدشهر محفوظ است 1390 _ 1385

Designed & Powered by : MobinKausar.com