.: شهید محمدرضا یحیی پور :.

   

شهید محمدرضا یحیی پور

نام پدر : علی اکبر

نام مادر: فاطمه فتحی

تاریخ تولد : 7/1/1340

تاریخ شهادت : 23/11/1361

محل شهادت: شلمچه

نحوه شهادت : انفجار توپ


  

از ایزده تا نبرد با دشمن

شهید محمدرضا یحیی پور در سال 1340 در خانواده ای مذهبی و کشاورز در ایزده پا به جهان هستی گذاشت. دوره ی ابتدایی را در در مدرسه طبری و شهید  مطهری ( داریوش سابق ) ساروج محله و دوره راهنمایی را در مدرسه ی لاجوردی و دوره ی دبیرستان را دردبیرستان عمیدالشعرا با موفقیت سپری کرده و موفق به اخذ دیپلم در سال 1360 گردید. این زمان مصادف با اشغال بخشی از خاک کشورمان توسط بعثیان عراقی بود.

 

حضور در لباس مقدس سربازی

جنگ و دفاع از دین و وطن تمام وجود شهید محمدرضا را پر کرده بود. شهادت جوانان وطن او را از خود بی خود کرده بود. بعد از شهادت شهید محمد مفیدی ( کپچ) قبر او را در آغوش گرفته و می بوسید و می گفت : « اگر واقعاً شهید هستی مرا با خود ببر » گویا تقدیر چنین بود که این دو دوست و دو همسایه در آن سرای نزد خدا با هم باشند . آخرین بار که در تاریخ 6/5/1361 به مرخصی آمده بود ، وداع جان سوزی با خانه وخانواده ودیار داشت . مکرر با بی تابی در خانه رفت و آمد می کرد، گویی می خواست از خانه ودرخت وکوچه و...خداحافظی کند. تا اینکه راز خود را با خواهرش در میان نهاد: « خواهرم خواب دیدم که سرم بر روی پای صاحب الزمان (عج) قرار دارد و من شهید می شوم.»                      

هر باری که به مرخصی می آمد، سریع بر می گشت. در جواب نصیحت  بستگانش به طنز می گفت: « جای شما امن است ،اما ما با خمپاره و ترکش روبه روییم.» از شهادت باکی نداشت ، می گفت :    « مگر نعوذ بالله حضرت علی (ع) و فاطمه (ص) گناهکار بودند که شهید جوان از دنیا رفتند. »

در نامه هایی که از او بر جای مانده ، گاهی از وضعیت جبهه و جنگ می نوشت، در یکی از نامه ها به خواهرش می نویسد : « الان در جبهه اهواز و خرمشهر هستم .  نمی دانی که چقدر گرم است ، روزی سه الی چهار  کلمن آب می خوریم... شبی که حمله داشتیم ، وقتی آن جوانان و رفیق های خودم را می دیدم که زیر رگبار گلوله قرار می گیرند ، گفتم : که ما هم رفتنی هستیم. در یک چاله نشستم و از مادرم خواستم که آن شیر را که به من داده حلال کند و از برادران و خواهران و پدرم خواستم هر گناهی که کردم مرا ببخشند... در آن شب که دویست الی سیصد شهید دادیم ، سالم برگشتم که در خط اول هم بودم ، که عراقی ها حدود 70 الی 80 متری من و دوستانم قرار داشتند که من با آر پی جی هفت  ، دو تانک عراقی را که حدود 50 متری من بودند و به سوی ما می آمدند زدم که در جا منفجر شدند. فردای آن روز به من تشویقی سه روز مرخصی شهری دادند و من رفتم به دزفول. تلفن کردم برای رحمت دیدم که او منتقل شده به ایزده و یک نامه تلگرافی زدم و امکان دارد که به من درجه هم بدهند ، چون فرمانده مان برای تشویقی نوشته بود که « به این سرباز درجه بدهید.»

روحیه شهید

شهید به نماز اهمیت فراوان می داد ، به نقل از هم سنگرانش ابتدا به نماز ، بعد خوردن توصیه می کرد. به مادرش می گفت : که من باید بروم . در یکی از نامه ها به خواهرش نوشته بود که به مادر بگویید هیچ به فکر من نباشد ، فکر کند یک پسری مثل من نداشته . من برای پدر و مادرم خیلی ناراحت هستم.

شهید فردی فعال و پر تحرک بود ، هیچ گاه بیکار نبود ، بعد از فراغت از تحصیل ، ماهی گیری ، شکار ، بلوک زنی به کار و تلاش می پرداخت ، هم چنین به پدر در کار کشاورزی کمک می کرد. حتی در خط مقدم جبهه نیز به فکر پدر بود ، چنان که در تاریخ 18/5/61 در نامه ای که به خواهرش نوشته بود  می نویسد : اگر برنج تراشی «درو» رفتید به شما تبریک می گویم و امیدوارم و در راه خیر کربلا و مکه خرج کنید . جای من امسال خالی است ، نمی توانم در بلوک زنی و کشاورزی و غیره شرکت کنم.

شهید از وقت حداکثر استفاده را می کرد . اهل نزاع و درگیری نبود . در محل کسی نیست که مدعی خصومت و درگیری با او باشد. در بین مردم ایزده بسیار محبوب بود.

 

بعد از شهادت

علاوه بر رویاهای صادقه ایی که شهید و بستگان او دیده بودند ، مادرش گفته است زمانی دستش را روی شانه ام نهاد و گفت : این دفعه رفتم شهید می شوم.

سه روز بعد از شهادت او در حالی که خیل عظیمی از مردم پیکرش را مشایعت می کردند در مزار شهدای ایزده در امام زاده قاسم ساروج محله دفن کردند. بعد از شهادت  بارها به خواب مادر و بستگان آمد و آن ها را از وضع خوب خود با خبر کرده ، تسلی می داد . در یکی از این رویاها مادرش را به بهشت برد و از پل صراط عبور داد. بعد از دو دهه که از شهادت او می گذرد ، مادرش را تسلّی می دهد که من در همه حال در  کنار تو هستم .

مادر شهید نقل می کند شهید در یک رویا ، مرا به بهشت زهرا برد و در حالی که لباس تمیز و نو بر تن داشت ، تابوت های زیادی را به من نشان داد ، گفت این ها هم شهیدند. بعد کاغذی را به من داد و گفت : کاغذ مال« زیارت» مدینه است که با گرفتن کاغذ ، قلب من آرام گرفت. بعد از مدتی این رویا تحقق یافت.

 

دفترچه خاطرات شهید

از شهید یحیی پور دفترچه خاطراتی از روزهای حضور در جبهه به جای مانده است . ابتدای دفتر دو سروده ای است که به نظر می رسد از شهید می باشد ، پس از آن شهید حوادث و رخدادهای آخرین روزهای حیات خود را  ساعت به ساعت نگاشته است.

قسمت هایی از این اثر شهید را نقل می کنیم:

همیشه آرزو دارم که روزی من

بنوشم شربت سرخ شهادت را

ولی افسوس ولی افسوس

که این حسرت به دل دارم

که روزی همچو بیژن ها نهال انقلاب را کنم سیراب

خداوندا بکن رحمی

که من هم در ره قرآن و دین تو

بنوشم شربت سرخ شهادت را

سلاح من بود ایمان

سلاح من بود قرآن

که من فرزند سلمانم

که من اهل صفاهانم

پدری که جبهه رفت

من به جنگ آمده ام

من به جنگ آمده ام

راه من راه خداست

هدف من کرب و بلاست

خانه ی من وطنم

خاک ایران کفنم

من به جنگ آمده ام

همسرم گفت برو

مادرم گفت خداحافظ تو

پسرم گفت پدر

به معلم گفت : پدرم رفت به جنگ

تا که در صحنه خون بارش رزم

صورت خویش بشوید با خون

دخترم گفت پدر

به مدیرم گفتم :

گر پدر کشته شود

افتخارم این است

که شهیدی دادیم

من به جنگ آمده ام

تا کنم سنگر خود را گلگون

تا کنم دشمن خود خوار و زبون

تا که دشت وطنم آب خورد

تا تنومند شود نخل وطن

من به جنگ آمده ام

گزارش پنج روز در سنگر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز 17/6/61 یعنی 17 شهریور که ما در ساعت 5/8 صبح از خواب بلند شدیم و در یک کتری که مثل ذغال سیاه شده بود ، در آن چای دم کردیم و من خوردم و دو تا از هم سنگرهایم به نام نجف خدا وردی بچه کجور نوشهر و اسفندیار احمدی بچه ی جهرم شیراز که سفره ای را جلوی مان پهن کردیم و صبحانه مان تشکیل شده بود از نان خشک و پنیر ، که رادیو هم در کنار ما آهنگ غم آلود 17 شهریور را می زد و ما هم مشغول صبحانه خوردن بودیم ... حیف آن روز که هر ثانیه اش پر از خاطره بود و ما هم بی خبر از آن گذشتیم . به امید پیروزی هر چه زودتر حق بر علیه باطل . در ساعت یازده و بیست دقیقه کم ما در گرمای اهواز خیلی تشنه شده بودیم. دوست  و برادر هم سنگریم که که در روز 17/6/61 بود درست عقربه ساعت 11 و 20 دقزقه کم را نشان می داد که یک  هندوانه از کلمن چوب پنبه ای مان درآورد و آن را روی یک روزنامه ای گذاشت و ما آن را میل کردیم... در هنگام نوشتن یک دفعه دیدیم که ماشین یخ آمد و ساعت 11 و 15 دقیقه کم را نشان می داد و دوستمان اسفندیار احمدی رفت سهمیه یخ ما را گرفت و در همین هنگام فانوس مان در بالای سنگر ما آویزان بود. دوسم نجف خداوردی که داشت بلند می شد تا پوستِ هندوانه را بریزد ، سرش به فانوس خورد و فانوس افتاد ، من خنده ام گرفته بود.

ما الان در استراحت هستیم ، یعنی در حدود 20 کیلومتر با خط مقدم فاصله داریم . در روز 17/6/61 که ساعت یک ربع مانده به 12 بود من یک بازی با چوب کبریت که ما چهار نفر بودیم به میدان آوردیم و آن ها هیچ کس نمی توانستند آن را حل کنند من خودم درست کردم و به آن ها یاد دادم و در این بازی من خودم و احمدی و نجف خداوردی و شاهین کاظمی که بچه نوشهر کجور بودند شروع کردیم و خیلی سرگرم آن بودیم.

در تاریخ روز 17/6/61 ساعت 5/12 که صدای اذان بلند شد از سربازان خواستند که برای نماز جماعت به مسجد بیایند و همه با آغوش باز به مسجد رفتند. اول با نوحه ها و شعرها سینه زدند و پیش مسجد رفتند . واقعاً در این جا سربازان و سلحشوران غیور ایران همیشه پیش خدا و امام زمان هستند.

اکنون ساعت 5/1 است و نهار ما آمده ، در تاریخ 17/6/61 غذای ما برنج و قرمه بادمجان و ماست بود، با همسنگرهایمان ناهار را خوردیم . بعد از آن من یک سیگار چاق کردم.

تاریخ روز چهارشنبه 17/6/61 شهریورماه در ساعت 53/2 دقیقه بعداز ظهر بودکه من و نجف خداوردی در زیر تانکری که جلوی سنگر ما بود دوش گرفتیم. آبی که در این سنگر بود طوری بود که عین آب جوشیده ، بالاخره با همین آب دوش گرفتیم.

در تاریخ روز چهارشنبه 17/6/61 ساعت 3 من لباس های خودم را شستم و آن ها را در آفتاب گذاشته تا خشک شود... . در ساعت 5/3 بعدازظهر همان روز ، من اسلحه آر- پی جی 7 خودم را تمیز کردم و بعد دو گلوله شلیک کردم برای تانک سوخته ، بعد سرجایش گذاشتم.

در ساعت ﻅ بعدازظهر خوابیدم و بعد از نیم ساعت بلند شدم ، دیدم بدنم خیس عرق است بعد بلند شدم رفتم سر و رویم را شستم و آمدم در سنگر خئدمان که بچه ها می خواستند بروند شهر ، برای تشریفات 17 شهریور.

تاریخ 17/6/61 روز چهارشنبه ساعت 5/6 بعدازظهر که آفتاب پایین رفته بود ، پتویی را در بیرون سنگر پهن کردیم و دور و برمان همه نیروهای ارتشی بودند . واقعاً چه منظره عجیبی که داشت پدافندها هر کدام یک طرف را می کوبیدند . ماشین های ارتشی از رفت و آمد خود این جا را درست مثل ترافیک تهران کرده بودند. هم سنگرهایمان رفتند توالتی درست کنند و در جلوی ما بچه های گردان ما مشغول والیبال بودند و من هم روی پتویی دم سنگرمان نشسته بودم و فکر خانه مان و دوستان رفته بود. واقعاً در این غروب هر ثانیه در فکری از دوستان و آن جلسه هایی که می گذاشتیم فر رفته بودم.

تاریخ 17/6/61 روز چهارشنبه که ساعت 8 شب بود دوست من آقای عباس مهدی پور و اسماعیل نوری که پیش من آمده و اسماعیل نوری که خوابیده بود بولدزری در طرف راست ما داشت خاک ریز می کرد و ماشین تانکر آب آمد که تانکر ما را آب کند و بچه ها هم رفتند برای نماز جماعت به مسجد و منتظر شام هستیم.

تاریخ 18/6/61 شب پنج شنبه ساعت 5/8 شام آمد و خوردم و دو تا میهمان هم داشتم تا ساعت یک بیدار بودیم ،دو بار چای بار کردیم و خوردیم . واقعاً صفا داشت و در یک طرف مان توپ می کوبیدند... توی سنگر کمی پسته و تخمه سفید خوردیم . خوابیدیم . ساعت 9 صبح بیدار شدیم و من رفتم چای بار کردم که چایی بخورم.

تاریخ 18/6/61 روز پنج شنبه ساعت 10 و 25 دقیقه کم صبحانه خوردیم و صبحانه ما تشکیل شده بود از نان و پنیر . ما 5 نفر بودیم ، نجف خداوردی و محمدرضا و عباس مهدی پور و اسفندیار احمدی و یکی از دوستان او ... .

تاریخ 18/6/61 روز پنج شنبه ساعت 5/10 من و دوسم مهدی پور خوابیدیم و تا ساعت 1 بود بیدار شدیم ، دیدیم که تمام بدن ما خیس شده بود ، انگار که ما را از زیر آب دارن بیرون آوردند و دیدیم که دوست ما اسفندیار احمدی رفت غذای ما را گرفت ، دو تا کاغذ قوطی ماست را اورد که نهار بخوریم و نهارمان در یک کاسه قرمز ، برنج ریخته بودیم و آن را وسط گذاشتیم و ما همه دور آن را گرفتیم و شروع به خوردن کردیم . من غذای خود را در ساعت 5/1 خوردم و تمام کردم.

تاریخ 18/6/61 روز پنج شنبه ساعت 5/ﻅ چای دم کردیم ، با چند تا از بچه های کجور و دوستم آقای ولی پور چای خوردیم و بعد از چایی این قدر خنده کردیم...

تاریخ 19/6/61 روز جمعه ساعت 7 صبح صبحانه ما آماده شد ، یعنی خودم چای دم کردم و دوسم عباس مهدی پور و اسفندیار احمدی را از خواب بلند کردم که صبحانه بخوریم . صبحانه ما تشکیل شده بود از نان خشک و پنیر.ما دیشب مهمان زیادی داشتیم و در خانه ی من بودند ، همه بچه های کجور و نوشهر بودند و شب هم در خانه ی من خوابیدند ، منظورم سنگرم هست. فعلاً چایی ما در لیوان پلاستیکی قرمز ریخته و ما منتظریم که سرد شود و بخوریم . فعلاً خداحافظی می کنم ، چون شکم خیلی سر و صدا می کند.

تاریخ 19/6/61 روز جمعه ساعت 10 بود که من خوابیده بودم . در سنگر دیدم که هم سنگر صدا می زند که بیا یخ بگیر و من بلند شدم یخ را گرفتم و در کلمن چوب پنبه ای گذاشتم و بعد ظرف غذا دیشب را شستم و آمدم توی سنگر ، یک لیوان آب خوردم . رادیو کنار من ترانه ی عارف می خواند.

تاریخ 19/6/61 روز جمعه ساعت 4 بود که من از خواب بیدار شدم ، دیدم تمام بدنم خیس عرق است . رفتم بیرون سنگر دیدم هیچ کس بیرون سنگر نیستند و من آمدم از کیفم صابونی درآوردم و رفتم پیش تانکر آب ، شیر را باز کردم دیدم آب دارد عین آب جوش و من هم دوش گرفتم . بعد آمدم در سنگرم.

تاریخ 19/6/61 روز جمعه ساعت 5/4 بود که احمدی از خواب بلند شد . گفت چای نمی خوریم. گفتم بخوریم و او رفت چای دم کند و من هم در کلمن مان یخ ریختم و آمدم تو و او چای را دم کرده و دو تا لیوان شست و آورد و یکی دو لیوان چای خوردیم.

تاریخ 19/6/61 روز جمعه ساعت 5/5 است که من و هم سنگرم اسفندیار احمدی داریم  می رویم والیبال با دوستانمان رفتیم.

تاریخ 19/6/61 روز جمعه ساعت 5/7 غروب بود که دوستم آقای مهدی پور آمد. برای خداحافظی پیش ما آمد و رفت نجف خداوردی که شهر بود آمد.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت 5 صبح را نشان می داد که یک دفعه دیدم فرمانده دسته مان آمد  توی سنگرمان . گفت بلند شوید برای ورزش و ما هم نیامدیم و الان می خواهیم چایی دم کنیم.

تاریخ20/6/61 روز شنبه ساعت 5/8 صبح بود که دوستم و برادر گرامیم آقای عباس مهدی پور ، بچه ی بابلسر که خدمت او تمام شد و ما هم یک حلقه فیلم 135 ، 36 تایی خریدیم و صبح آمد برای ما عکس گرفت و بعد خداحافظی کرد و رفت . واقعاً بهترین دوست من بود.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت 9 و ربع بالا بوده که ماشین یخ آمد و من و دوستم علائی بچه لاویج بود که رفتیم یخ گرفتیم و یک ماست هم آوردیم. دوغ درست کردیم و خوردیم.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت 20 دقیقه به 11 مانده بود ، سهمیه سیگار ما آمد و همه بهمن بود. من و دوستم علائی رفتیم سهمیه مان را گرفتیم و 8 بسته بهمن به من رسید و 8 بسته هم به او و بسته 8 تومان و پنج زار برای ما حساب کردند و قرار است فردا هم مرخصی بیایم.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت 11 و ربع بالا بود که رادیو ترانه ی گل فروش ایرج را می زد ، واقعاً حال کردیم.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت یک بود که ما نهار را گرفتیم نهار ما عدس پلو بود . من و دوستم علائی دو تا ماست آورد و پیاز ، تا ساعت 20/1 دقیقه بالا بود که نهار خوردیم.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت 5/2 بود که سه تا سرباز جدید به دسته ی ما آوردند و مرا هم برای آموزش هلی کوپتر خواستند و من به علت این که مرخصیم نزدیک بود می ترسیدم مرخصیم لغو شود و قبول نکردم.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت 4 و 3 دقیقه بالا بود که من گرسنه شده بودم ، مقداری نان خشک در سفره ما پیچیده بود و دوستم علائی که مرخصی بود آمد ، مقداری گردو آورد و مقداری شکستیم و با نان خوردیم.

تاریخ 20/6/61 روز شنبه ساعت 5 بود که من رفتم بیرون ، وقتی داشتم می اومدم توی سنگر ، یک پشتکی زدم ، پایم خورد بالای سنگر ، من و دوستم علائی توی سنگر بودیم خاک ها همه ریخت سر ما و علائی که رادیو دستش بود محکم زد زمین و رادیو سه تکه شد . این قدر خنده کردیم که ... .

تاریخ 21/6/61 روز یکشنبه ساعت 6 صبح بود که ازخواب ما را بیدار کردند که ورزش بکنید  ، ولی من رفتم توی سنگر ، یک تشک ابری بود که توی آن خوابیدم . بعد دیدم فرمانده ی دسته ما آمد گفت چرا ورزش  نرفتی . گفتم که من شکمم درد می کند ( اسهال گرفتم ).

تاریخ 21/6/61 روز یکشنبه ساعت 7 دقیقه مانده به هفت ما صبحانه مان را آماده کرده بودیم و صبحانه ی ما تشکیل شده بود از نان خشک و پنیر و یک کتری چای و من و دوستم علائی ، خداوردی و احمدی در سنگرمان بودیم و ما در همین حال داشتیم چای می خوردیم ، یکی از بچه های سنگر دیگر آمد ، یک دانه قند می خواست ولی ما ندادیم و با آه و ناله یک دانه قند به او دادیم و رفت و بعد به سنگر آمدم.

تاریخ 21/6/61 روز یکشنبه ساعت 5/11 بود که دوستم آقای سیروس اسلامی که مرخصی بود دو تا نامه از طرف خانواده آورد ، من خیلی خوشحال شدم.

تاریخ 21/6/61 روز یکشنبه ساعت 5/3 بعدازظهر بود که چند تا از بچه های کجور آمدند پیش من و با هم گل و پوچ بازی کردیم.

تاریخ 22/6/61 شب دوشنبه بود ساعت 9 شام خوردیم بعد از شام بود که یک دفعه دیدیم به ما آماده باش دادند و عراق خیلی با توپخانه می کوبید و آسمان روشن شده بود ، بعد ما اسلحه هایمان را پیش خود گذاشتیم و آماده دستور بودیم . خواب هم ما را گیج کرده بود. بعد دیدم لغو شد . رفتیم خوابیدیم و ساعت 5/6 صبح بود ما را از خواب بلندکردند که ورزش کنیم . من بلند نشدم و با فرمانده ی دسته مان دعوا گرفتیم و با هم خیلی جرّ و بحث کردیم. بعد من باعث شدم که برنامه ورزش را لغو کند و بچه ها همه از من تشکر کردند. بعد رفتم آتش درست کردم و چای دم کردم، ولی نان نداشتیم . دیدیم که ساعت 8 نان را آوردند ، گفتند امروز نهار مرغ دارید ، دو سه تا نان دادند برای برنج.

تاریخ 22/6/61 روز دوشنبه ساعت 10 صبح که گفتند برگه مرخصی را آماده کردند و بردند که امضاء کنند ، بعد من توی سنگر فرمانده دسته مان نشسته بودم که گفتند سهمیه قند ، چای آمد بیایید بگیرید و من و دوستم سلیمان رفتیم . گرفتیم . آوردیم و بعد تقسیم کردیم.

تاریخ 22/6/61 روز دوشنبه ساعت 5/1 بود که ما نهار خوردیم. نهار ما تشکیل شده بود از برنج و مرغ و ماست و ما هم چهار نفر بودیم و خوردیم.

 

 




منبع: کتاب پرستوهای عاشق نوشته قوام الدین بینایی 




حق انتشار اطلاعات براى شهردارى ایزدشهر محفوظ است 1390 _ 1385

Designed & Powered by : MobinKausar.com